دانلود رمان پنجره از فهیمه رحیمی فرمت pdf,java,apk,epub |

آخرین ارسالات انجمن

  • رمان خارجی
  • رمان های درحال تایپ
  • نقد و بررسی ها

خانه » رمان پنجره » دانلود رمان پنجره از فهیمه رحیمی فرمت pdf,java,apk,epub

دانلود رمان پنجره از فهیمه رحیمی فرمت pdf,java,apk,epub

رمان پنجره از فهیمه رحیمی

:نام کتاب:پنجره

:نویسنده:فهیمه رحیمی

:حجم کتاب:۳٫۴۵ مگابایت پی دی اف و ۱٫۲۹ مگابایت اندروید و ۱٫۱۸مگابایت جاواو ۵۰۱کیلو بایت epub

:خلاصه ی داستان: داستان دختری با چشمان تیله ای ست که عاشق معلم ادبیات شان که البته همسایه شان نیز هست می شود. کاوه که پسری خشن و منطبت هست چندین بار در کلاس درس از خطاهای او می گذرد (کاری که هیچ وقت با دانش آموزان دیگر انجام نداده یعنی گذشت) پس در رفت و آمدهای خانوادگی و درسی که با هم دارند مینا به عشق خاموش او نیز پی می برد ولی او (کاوه) وادار به پذیرش چیزی می شود که برای مینا ضربه ای وحشتناک است. و …

:فرمت کتاب:pdf,java,apk,epub

:دانلود رمان پنجره از فهیمه رحیمی فرمت پی دی اف

:دانلود رمان پنجره از فهیمه رحیمی فرمت اندروید

:دانلود رمان پنجره از فهیمه رحیمی فرمت جاوا

:دانلود رمان پنجره از فهیمه رحیمی فرمت epub

قسمتی از متن رمان:

با صدای آرام مادر، که طنین سالهای خستگی است، نام خود را می شنوم. از پله به زیر می آیم و چشمم بر تودۀ اثاث پیچیده ثابت می ماند. اثاث در کارتنهای جداگانه برای حمل آماده هستند. صدا در اتاق خالی می پیچد، همه چیز برای رفتن و نقل مکان آماده است. تا دقایقی دیگر باید از این خانه برویم. خانه ای که خاطرات کودکیم را در خود نهان دارد. با افسوس به این منظره نگاه می کنم و می گویم (کجا رفتند آن روزهای خوب، روزهای سادگی و یکرنگی؟ کجا رفتند آن لبخندهای صمیمی و آن شیطنتهای کودکانه؟ آیا پس از من دختری شبها بر روی این بام بیدار، نشسته ستارهها را شماره خواهد کرد؟ آیا پس از من دختری برای کبوتر پیری که به انتظار دانه هر روز روی آنتن می نشیند دانه خواهد ریخت؟ آیا پس از من کسی برای گربۀ علیل همسایه دلسوزی خواهد کرد؟) اشکی که بر گونه هایم می غلتید، پروای نهان شدن نداشت.

مادر نگاهش را از صورتم گرفت و با حزنی سنگین سرش را به زیر انداخت. آنگاه با چشم به وارسی پرداخت تا مبادا چیزیی را فراموش کرده باشد. سپس با گفتن «حیف شد» اتاق را ترک کرد.

مسافت اتاق تا آشپزخانه را با گامهایم شماره کردم. تا آن وقت نمی دانستم چند قدم است. در آنجا هیچ نبود جز پوستر بی قاب چند میوه بر دیوار. با صدای «یا الله» چند مرد وارد حیاط می شوند و اثاث پیچیده را یکی یکی از در خارج می کنند. مات و متحیر به این کار نگاه می کنم و آرزو می کنم معجزه ای رخ دهد، کار ادامه می یابد و من تنها نگاه می کنم. از خانه بیرون می آیم و سر کوچه به کامیونی برمی خورم که اثاث را در خود جای می دهد. چشمم به پنجرۀ اتاقم می افتد. پنجره ای رو به خیابان؛ نگاهم به جوی می افتد. آب اندکی جاری است. چراغ خیابان هنوز روشن مانده و نورش که روی شاخه های درخت توت می افتد بی رمق است. چه شبها که در زیر این لامپ درس خواندم و به آوای یک قوطی خالی غلتان جوی آب گوش سپردم. پنجره چوبی بی رنگم بسته بود و نردۀ موریانه خورده اش با من وداع می کرد. حس کردم آوای باد در لا به لای شاخه ها سرود (بدرود) می خواند.

شانزده سال خاطره را پای پنجره دفن می کنم و به راهی می روم که نمی دانم کجاست؟ با سنگینی دستی بر شانه ام، آخرین نگاهم را از پنجره می گیرم و به صورت خواهرم مرسده خیره می مانم. او لبخند بر لب دارد و می گوید «می دانم، دل کندن از این خانه مشکل است. من و تو و فریدون توی این خانه به دنیا آمدیم و در اینجا هم بزرگ شدیم، خانۀ جدیدمان هم بد نیست. پنجره آن هم به کوچه باز می شود؛ یک کوچۀ باریک و ساکت. تو از آن پنجره هم میتوانی طلوع و غروب خورشید را نگاه کنی، بیا برویم، فریدون منتظر ماست. اتومبیل خودمان باید جلو کامیون حرکت کند تا راه را نشان بدهد». آخرین کارتن هم توی کامیون گذاشته شد و بارها با طناب محکم بسته شدند. کارگرها سوار شدند اما راننده برای اطمینان یک بار دیگر طنابها را امتحان کرد و بعد سوار شد.

همسایه ها برای بدرقه مان سر کوچه جمع شده بودند. رفتگر پیر محله مان هم چرخ دستی اش را داخل کوچه هل داد و خودش را به ما رساند و پرسید «می روید؟» پدر دستش را در دست گرفت و گفت «بله دیگر وقت رفتن است». پیرمرد از روی تأسف سر تکان داد و گفت «حیف شد دلمان برایتان تنگ می شود». پدر تنها به یک لبخند اکتفا نکرد و گفت «سی سال تمام زحمت ما را کشیدی، کافی نیست؟» علی آقا دستکشش را درآورد و گفت « شما قدیمی ترین خانوادۀ این محل بودید. همۀ ما به شما عادت کرده بودیم». این بار مادر وارد صحبت شد و گفت «برای ما هم دل کندن از این محل دشوار است، اما چارهای نیست، باید رفت».

دستها بود که در هم گره می خوردند و اشکها بود که بر گونه ها جاری می شدند و وداع را سخت تر و حزن انگیزتر می کردند. راننده بوق را به صدا درآورد و اعلان حرکت کرد. سوار شدیم و حرکت کردیم. با تکان دادن دست همسایه ها دور می شدیم.

10+
دیدگاه کاربران



۱۹ دیدگاه
DARYA در پنج شنبه ۰۸ اسفند ۱۳۹۲

مگه قرار نبود دیروز بزاری؟؟؟ رمان تمام قلبم مال تو رو میگم
.
.
.
ببین رمان قلب من مال تو نه …ها
رمان تمام قلبم مال تو اسم دختره بهار و داداشش بهرام

0
[پاسخ]

سیاوش پاسخ در تاريخ اسفند ۸ام, ۱۳۹۲ ۶:۰۲ ب.ظ:

چرا قرار بود ولی همه ی نت رو زیرو رو کردم پیداش نکردم چون نویسنده ش درخواست حذف داده بود
در ضمن من خودم اینو خوندم الان تو سیستمم نسخه ی جاواش هستش اگه میخوای واست بفرستم وگرنه صبر کن تا چند روز دیگه میذارمش کامل وبدون نقص

0
[پاسخ]
DARYA در پنج شنبه ۰۸ اسفند ۱۳۹۲

نه من اندروید میخوام ..من دارمش آپلودش میکنم تو تبدیلش کن به اندروید اکی؟

1+
[پاسخ]

سیاوش پاسخ در تاريخ اسفند ۸ام, ۱۳۹۲ ۷:۳۲ ب.ظ:

باشه برام ایمیل کنش.

0
[پاسخ]
DARYA در پنج شنبه ۰۸ اسفند ۱۳۹۲

اومد؟؟

0
[پاسخ]

سیاوش پاسخ در تاريخ اسفند ۸ام, ۱۳۹۲ ۷:۴۴ ب.ظ:

نخیر نیومده
کجا قرار بود بیاد؟

0
[پاسخ]
DARYA در پنج شنبه ۰۸ اسفند ۱۳۹۲

دستم خورد رو بلاک

0
[پاسخ]
نــ ــانــآ در جمعه ۰۹ اسفند ۱۳۹۲

سلام رمان جدیدم کامل شده ..
خوشحال میشم بذاریدش تو وبتون
منتظر خبرتون هستم

0
[پاسخ]

Admin پاسخ در تاريخ اسفند ۹ام, ۱۳۹۲ ۶:۴۵ ب.ظ:

تکست رمانتون رو برامون بفرستید . اگه رمانتون تایید شد روی سایت قرار میدم .
موفق باشید

0
[پاسخ]
sara در جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۹۲

salam lotfan romane negare man toyi ro bezarid
to 98 ia tamom shode
vali hanoz nazashtan
mamnon misham zod bezarid

0
[پاسخ]

سیاوش پاسخ در تاريخ اسفند ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۶:۵۸ ب.ظ:

چشم مدیر اجازه بدن میذارمش

0
[پاسخ]
kimia77 در جمعه ۰۷ آذر ۱۳۹۳

عاشق شدم حیرون شدم خداکمک
خدایااااااااااااااااااااااا

هههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
عاشق فهیمه رحیمی …
جنبه شوخی داشته باش بچه فحش نده
بخخخخخخخخخخند

0
[پاسخ]
سمیه در جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۴

مرسی

0
[پاسخ]
راحیل در دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۴

سلام
ممنون خانم رحیمی بابت رمانتون عالی بود خیلی وقت پیش خونده بودمش خوندنه دوبارش برام خاطراتمو زنده کرد بازم مرسی

1+
[پاسخ]
باران در یکشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۴

سلام به ادمین عزیز سوالی داشتم
ایا رمان پنجره خانوم رحیمی جلد ۲ ٫۳٫ ۴ هم داره ؟
اگه ادامه داره لطفا منو راهنمایی کنین که ادامه اش رو دانلود کنم و در ضمن از زحماتتون سپاسگزار

1+
[پاسخ]

Admin پاسخ در تاريخ مهر ۲۲ام, ۱۳۹۴ ۶:۵۳ ب.ظ:

سلام دوست عزیز . والا اگرم هست ، اجازه انتشارش توی اینترنت نیست :) فکر نمیکنم در کل ادامه داشته باشه .

0
[پاسخ]
باران در یکشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۴

ببخشید نمیدونم چرا عدد ۷ توی ایمیل ادرسم بجای اینکه انکلیسی تایپ بشه فارسی میشه شما خودت لطفا انگلیسیش کن plz ?

0
[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ مهر ۲۵ام, ۱۳۹۴ ۳:۴۱ ب.ظ:

سلام قصه رو خوندی اسم کاوه توش هست

0
[پاسخ]
ترانه در شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۴

من نمیدانم که باید از کجا دانلود کرد راستی داخل قصه اسم کاوه هم هست

0
[پاسخ]