داستان کوتاه عاشقانه دستمال عطر یار نوشته علی سلطانی

داستان کوتاه عاشقانه

داستان کوتاه  عاشقانه نوشته علی سلطانی  . داستان کوتاه های عاشقانه را از تک سایت دنبال کنید . سری داستانهای کوتاه عاشقانه تک سایت ، داستان های منتخب اشتراک گزاری شده در اینستاگرام و کانال های تلگرام نویسندگان که توسط تک سایت جمع آوری شده است.

داستان کوتاه عاشقانه دستمال عطر یار نوشته علی سلطانی رو در ادامه مطلب مطالعه کنید .

انتخابات اون سال رو فراموش نمیکنم، اصلن فکر نمیکردم اهل سیاست باشه اما توی همه ی فعالیت ها حضور داشت و کم کم شدیم تابلوترین آدم های دانشگاه.
کلاسارو میپیچوندیم ومیرفتیم ستاد انتخاباتی و شبا هم چند ساعت تلفنی با هم حرف میزدیم.
اما تمام این مدت شُماش تو نشده بود و جای فعل جمع از فعل مفرد استفاده نمیکرد!
از رنگ لباس و دستبند تا فکر و حرف یکی بودیم و چقدر کیف میداد دوتایی واسه یه هدفِ مشترک جنگیدن.
کم کم کارمون به حراست دانشگاه کشید و با اولین تظاهرات مهرِ قرمزِ اخراج خورد پای پروندمون.
اصلن مهم نبود چون ما داشتیم میجنگیدیم و باید تاوان میدادیم وچه تاوان شیرینی!
روزای سختی بود اما وقتی لابه لای جمعیت نگاه میکردم تو چشماش که زل زده به سرو وضع نامرتب و دسته ی شکسته ی عینکم،دلم قرص میشد.
یه روز لابه لای همون جمعیت وقتی احساس ناامنی کرد برای اولین بار محکم بازومو گرفت و گفت مراقب باش،
این اولین بار بود خارج از حرفای انتخابات حرفی میزد که مال من بود!
سرمو خم کردم تا دست بندشو
ببوسم که یه باتوم محکم خورد تو سرمو خون همه ی پیراهنمو برداشت.
از جمعیت خارج شدیم و رفتیم یه جای خلوت روسریشو از سرش درآوارد و یه تیکشو پاره کرد و سرمو بست و گفت اگه سرت درد میکنه بریم دکتر
گفتم نه درد نمیکنه
گفت پس بازش میکنم،چون سری که درد نمیکنه رو دستمال نمیبندن
محو نگاه کردن به موهای پریشونش گفتم آره سری که درد نمیکنه رو دستمال نمیبندن جز در مواردی که دستمال نامبرده آغشته به عطر گیسوی یار باشد!
روسریشو سرش کرد و گفت پاشو بریم ما کار مهم تری داریم.
بعد از تموم شدن انتخاباتِ اون سال و نقشه هایی که نقشِ بر آب شده بود دیگه چیزی واسه از دست دادن نداشتم و دلیلی هم برای موندن نمیدونستم و باید میرفتم که خیلی چیزا رو نبینم.
بهش گفتم بیا بریم،یه زندگی آروم میسازیم باهم.
خیلی قاطعانه گفت من میمونم و میجنگم
نه جون داشتم واسه جنگیدن نه انگیزه، واسه همین ادای ادمای عاقل رو در آواردم و خندیدم که چقدر تو این بازی بُر خورده و جدی گرفته…خندیدم و برای مدتی رفتم که نباشم.
بعد از چند سال وقتی برگشتم یک راست رفتم سر همون خیابونی که زخمِ سرمو بسته بود نشستم ومحو خاطرات اون روزامون بودم که یه ماشین جلوی پام ترمز کرد.
گفت میدونستم برگشتی و وقتی برگردی یک راست میای اینجا…میدونستم دلت واسه اون روزا تنگ میشه
یکم نگاش کردم و داشتم فکر میکردم چقدر بزرگ ترو جاافتاده ترشده که
پرسید هنوز سرت درد میکنه؟
یه دست کشیدم به جای زخمِ سرم و بهش گفتم شما دستمال عطر آلود آن روزها رو تجویز کن من قول میدهم سرم درد کند.

تمام نوشته های علی سلطانی

1+

نویسنده مطلب: علی میر

علی میرحسینی هستم . 20 سالمه و تقریبا 5 سال پیش تک سایت رو استارت زدم و تا الان با تموم چاله چوله هایی که تو این مسیر داشته داره به راه خودش ادامه میده و امیدوارم تونسته باشم در مسیر فرهنگ و کتابخوانی قدمی حتی کوتاه برداشته باشم .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *