دانلود رمان حصار تنهایی من از پریبانو با فرمت apk epub pdf | دانلود رمان حصار تنهایی من از پریبانو با فرمت apk epub pdf |

آخرین ارسالات انجمن

  • رمان خارجی
  • رمان های درحال تایپ
  • نقد و بررسی ها
خانه » رمان عاشقانه » دانلود رمان حصار تنهایی من از پریبانو با فرمت apk epub pdf

دانلود رمان حصار تنهایی من از پریبانو با فرمت apk epub pdf

دانلود رمان حصار تنهایی من از پریبانو با فرمت apk epub pdf

 رمان حصار تنهایی من

خلاصه رمان حصار تنهایی من :

پوزخندی زد و گفت: اولین قانونی که باید یاد بگیری اینه که هر کی پاشو گذاشت تو این خونه …دیگه اجاره رفتن نداره… تازه اومدی بدنت گرمه نمی دونی چی داری می گی… این خونه فاقد هر گونه سیم تلفنه.یعنی هیچ راهی نیست که بتونم زنگ بزنم؟ …از در اومدم بیرون، سفره تو هال پهن کرده بودن و داشتن نهار می خوردن. به جز منوچهر و زبیده که تو اشپزخونه نشسته بودن. نگار روبه روی من بود، تا چشمش افتاد به من گفت: تو با اجازه کی دست به لباسای من زدی؟مهناز: با اجازه ی من… حرفی داری به من بزن!گفتم: معذرت میخوام الان درش میارم.

تمام رمان های پریبانو

قسمتی از متن رمان حصار تنهایی من :
روی تاب نشستم و دستمو گذاشتم توی جیب سویشرت بافتنیم و آروم آروم تابو تکون می دادم. عجب هوای سردیه! موهای بدنم سیخ شد. تو حال و هوای خودم بودم که یکی گفت:
– چرا تنها؟
برگشتم. امیرعلی با لبخند دست به جیب وایساده بود.
گفتم: چون سرنوشتمو با تنهایی نوشتن… چرا اومدید بیرون؟
به تاب اشاره کرد و گفت: اجازه هست؟
کمی کنار رفتم و گفتم: بفرمایید!
کنارم نشست و گفت: این مهمونی ها فقط به درد جوونا می خوره نه من!
با تعجب گفتم: مگه چند سالتونه؟
نگام کرد و گفت: سی و سه.
– اصلا بهتون نمیاد! فکر می کردم سی باشید.
با لبخند گفت: فرقی نکرد که؟ بازم شدم سی!
– نه، منظورم اینه که جونتر بنظر میای.
خندید و گفت: باشه بابا! فهمیدم.
با تعجب گفت: خوبی آیناز؟
همین جور که از سرما تو خودم جمع شده بودم، نگاش کردم و گفتم:
– آره، فقط سردمه.
کتشو درآورد، خواست بذاره رو شونم؛ کمی عقب رفتم و دستمو جلو گرفتم و گفتم:
– احتیاجی نیست. هوا خوبه!
بدون توجه به من کتو گذاشت رو شونه هام و گفت:
– اگه هوا خوبه چرا اینجوری جمع شدی؟ سرمایی هستی، نه؟
کت و رو شونم درست کردم و گفتم: آره؛ زیادی! دمای زیر مثبت شیشو نمی تونم تحمل کنم!
خندید و گفت: پس زمستون قیافت دیدنی می شه!
چشم غره ای نگاش کردم که گفت:
– اگه گفتی الان چی می چسبه؟!
– چای عطردار داغ!
خندید و گفت: آفرین! حالا چرا داغ و انقدر محکم گفتی؟!
– چون سردمه! الان میرم میارم.
بلند شدم.
گفت: نه نمی خواد بشین. گفتم خاتون برامون بیاره.

228+
دیدگاه کاربران



۱ دیدگاه
زهره در یکشنبه ۰۳ اردیبهشت ۱۳۹۶

ععععععععالیه.حتما بخونین.ممنون

1+
[پاسخ]


انجمن تفریحی فرهنگی تک سایت
به جمع دوستانه ما بپیوندید