دانلود رمان دوراهی عشق و هوس از اریانا72 |

آخرین ارسالات انجمن

  • رمان خارجی
  • رمان های درحال تایپ
  • نقد و بررسی ها

خانه » رمان دوراهی عشق و هوس » دانلود رمان دوراهی عشق و هوس از اریانا۷۲

دانلود رمان دوراهی عشق و هوس از اریانا۷۲

رمان دوراهی عشق و هوس

نام کتابنام کتاب : دوراهی عشق و هوس

نام نویسنده نام نویسنده : اریانا۷۲

حجم حجم :PDF :2mg | java:1mg | apk:1mg | epub:1mg

t_logoکانال تک سایت در تلگرام، اینجا کلیک کنیدt_logo

فرمت کتابفرمت کتاب :PDF | APK | JAVA | EPUB

رمز عبوررمز عبور : www.tak-site.com

دریافت  کتابدریافت  کتاب PDF

دریافت  کتابدریافت  کتاب APK

دریافت  کتابدریافت  کتاب JAVA

دریافت  کتابدریافت  کتاب EPUB

           قسمتی از متن رمان :

ولی در جواب به ناچار لبخندی بهش زدم و دستمو از دست شاین کشیدم و نشستم پیش روشنک تا از دست شاهین راحت باشم ولی مگه

ول کن بود اونم با یه نگاه به روشنک جاشو به اون غوص کرد و پیش من نشست
روشنک درحالیکه تکه ای گوشت رو به چنگالش رده بود پشت چشمی نازک کزد و رو به بابام گفت:عزیزم فکر کن من تو سن ۲۸ سالگی مادر بزرگ بشم
همه خندیدن الا من که با غدا بازی بازی میکردم شاهین هم که امگار از این بحث بدش تیومده بود گفت:اره اتفاثا منو و رها هم بدمون نمیاد زودتر بچه دار بشیم
من که دیگه طاقتم طاق شده بود چنگالمو توی بشقاب رها کردم و با لحن عادس گفتم:من که اصلا از بچه خوشم نمیاد در ضمن فعلا هم میخوام کنکور بدم پس شاممونو بخوریم
سایه بیشعور نداشت بحث مسخره تموم شه و گفت :اه رها نمیخوای من خاله شم ؟
با اخم نگاهش کردم و گفتم :تو حفه در ضمن اگه خیلی بچه دوست داری حودت دست بکار شو و زودتر عروسی کن
هوشنگ با دهن پر که حال ادمو بهم میزد برای خودش سالاد کشید . گفت:بابا خودشون میدونن به ما چه
دبم میخواست ببیوسمش بلاخره تو زندگیش یه حرف راست و حسابی زد اما حال پدر منو ناراحت میکرد همش تو خودش بود اصلا لی یه غذا نزد تا اخر غدا همه یه بند حرف زدن و من هم نگاشون کردم اما هیچی نمیشنیدم یهزاد هم مثل من اخماش تو هم بود انگار اونم ناراضی بود .اونشب هم گذشت انقدر خسته بودم که مثل سنگ افتادم اما صبح با صدای شاهین پاشدم نشسته بود کنار تختم و یک سر چرند میبافت فکرکردم دارم خواب میبینم اما وقتی گونه امو بوسید تازه فهمیدم که واقعیته سرش داد زدم :تو اینجا چه غلطی میکنی مگه دیشب نرفتی خونتون
روی تخت نشستم و پتو رو تا زیر چونم بالا اوردم
:چرا رفتم …..اومدم بریم خرید نامزدی دو روز دیگه چشن نامزدیمونه پاشو دیگه
با عصبانیت گفتم :کسی خونه نیست که تو سرتو مثل گاو انداختی پایین اومدی تو اتاقم ؟نمیگی من لباس درست تنم نباشه
:نه همه رفتن دتبال تالار و …کارای عروسیمون سایه هم که چشم همه رو دور دیده رفته با دوست پسرش گردش
یاد اداره افتادم پس چرا زنگ نمیزدن که را نیومدم رو به پتو رو بالا تر کشیدم و گفتم:من باید برم شرکت…الان دو روزه نرفتم چرا کسی زنگ نمیزنه..
:من به بهزاد گفتم که به دوستت زنگ بزنه که وایسه جات بلاخره ریستون دوست جون جونیه داداشته
:خیلی خوب برو بیرون لباسمو عوص کنم بیام

11+
دیدگاه کاربران



۲ دیدگاه
نازی در شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۴

عالیههههه من عاشق رمانم

0
[پاسخ]
نگین در چهارشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۴

تازه دان کردم امیدوارم رمان خکبی باشه، عشق رمانم

1+
[پاسخ]