دانلود رمان رویای خیس چشمانت از الناز محمدی با فرمت pdf apk epub | دانلود رمان رویای خیس چشمانت از الناز محمدی با فرمت pdf apk epub |

آخرین ارسالات انجمن

  • رمان خارجی
  • رمان های درحال تایپ
  • نقد و بررسی ها
خانه » رمان عاشقانه » دانلود رمان رویای خیس چشمانت از الناز محمدی با فرمت pdf apk epub

دانلود رمان رویای خیس چشمانت از الناز محمدی با فرمت pdf apk epub

دانلود رمان رویای خیس چشمانت از الناز محمدی با فرمت pdf apk epub

دانلود رمان رویای خیس چشمانت

خلاصه رمان رویای خیس چشمانت از الناز محمدی:
خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت، اما یک مرتبه فکری از ذهنش گذشت. سپیده از کجا می دانست که برای فردا قرار گذاشته اند؟ اعصابش خرد شد از هجوم افکار گوناگونی که مثل خوره مغزش را می خورد. حتما خودش گفته بود و یادش نمی آمد. درسته، همین بود. نفعی برای سپیده نداشت که بخواهد دروغ بگوید. امروز به او نرسیده بود. سال ها بود خانه یکی بودند و روزو شبهای زیادی را کنار هم سپری کردند. در بدترین شرایط، سپیده کنارش ماند و راه درست نشاش داد. پس این افکار مزخرف جایی میان دوستی ریشه دارشان نداشت.

قسمتی از متن رمان رویای خیس چشمانت :
سرش را به پشت صندلی تکیه داد و چشمانش را بست. صدای بسته شدن در ماشین همزمان شد با پیچیدن عطر همیشگی سهیل در مشامش. آرام صدایش زد:
– رها! منو نگاه کن!
پلک هایش کمی بالا رفت و از پشت پرده ای تار به صورت کلافه و نگران او نگاه کرد. سهیل کمی خودش را جلو کشید.
– حواست بود که دکتر چی گفت، نه؟
سر تکان داد. هنوز گیج بود. منگ بود. انگار در رگ هایش مایع سردی تزریق شده و بی حسش می کرد.
– باید تقویت شی. می برمت خونه، خب؟
– بریم پیش بابام.
سهیل پلک هایش را به هم فشار داد.
– میریم اما وقتی یه کم حالت جا اومد.
– می خوام باهاش حرف بزنم.
سهیل دست پشت صندلی گذاشت و روی صورتش خم شد. چشم های بی حال رها مثل یک سیخ داغ روی قلبش خطوط غم خط خطی می کرد. دست به گونه اش کشید.
– با من حرف بزن قربونت برم.
دست بی رمقش روی دست سهیل نشست و صدایش لرزید.
– خوابم میاد.
– بذار بریم خونه بعد هر چی خواستی بخواب.
– مامانم تنهاست.
خودش نمی فهمید جملات و نگرانی و دلهره هایش پراکنده است، اما سهیل درک می کرد. خم شد و پیشانیش را بوسید.
– هر جا دوست داری می برمت عزیز دلم.
چشمانش باز بسته شد. سهیل چند لحظه مکث کرد. اگر می توانست رها را به خانه ببرد بهتر بود. می توانست با سر هم کردن بهانه ای رها را به دست آن ها بسپارد، اما به مادر رها چگونه باید توضیح می داد. آن هم در این وضعیت. تلنگری به ذهنش خورد و اسم سپیده در ذهنش رژه رفت. ناخودآگاه احساس راحتی با این دختر می کرد. حس می کرد ریایی در کارها و دوستی این دختر نیست. نفس عمیقی کشید. پشت پلک های خسته اش را ماساژ داد و با نگاه کوتاهی به رها و صورت غرق خوابش خم شد و صندلی را خواباند. سر راه به فروشگاهی سر زد و هر چه می توانست و می دانست برای حال و بازگشت توان به تن رها لازم است تهیه کرد و به سمت منزل پدری او راه افتاد.

136+
دیدگاه کاربران



بدون دیدگاه


انجمن تفریحی فرهنگی تک سایت
به جمع دوستانه ما بپیوندید