دانلود رمان انکارم مکن از مژگان احتشامی فرمت pdf,java,apk,epub

رمان انکارم مکن از مژگان احتشامی

 

:نام کتاب:انکارم مکن

:نویسنده:مژگان احتشامی

:حجم کتاب:۳٫۳۵ مگابایت پی دی اف و ۱٫۲۱ مگابایت اندروید و ۱٫۰۹ مگابایت جاواو ۴۳۲کیلو بایت epub

:خلاصه ی داستان:

متین دختر زیبایی است که زندگی زیبایی دارد. ۳ برادر که او را دوست دارند و همسری عاشق که هر لحظه محبت خود را به او ابراز میکند. تا اینکه متین در چندین جا دچار حالت غش می شود و از هوش میرود. به توصیه ی مادرش به دکتر میرود و پس از انجام آزمایش می فهمد به بیماری سرطان مبتلا شده است. حال زندگی روی دیگر خود را به متین نشان می دهد. نامزدی که تا دیروز ورد زبانش نام او بود بعد از فهمیدن این ماجرا با او سرد می شود تا اینکه متین عکسهای شوهرش و زن دیگری را در مهمانی می بیند……..

 

:فرمت کتاب:pdf,java,apk,epub

:دانلود رمان انکارم مکن از مژگان احتشامی با فرمت پی دی اف

:دانلود رمان انکارم مکن از مژگان احتشامی با فرمت اندروید

:دانلود رمان انکارم مکن از مژگان احتشامی با فرمت جاوا

:دانلود رمان انکارم مکن از مژگان احتشامی با فرمت epub

قسمتی از متن رمان:

میخواهم عشق را منکر شوم میخواهم عشق را بی معنا بخوانم میخواهم تنها معنی عشق را درد و رنج و تب بدانم.میخواهم بگویم عشق درد و رنجی بیش نیست و عشق به معنای واقعی هرگز یافت نمیشود.نمیخواهم نه دیگر هیچ نمیخواهم چون دیگر عشقی در میان نیست انگیزه ای هویدا نیست پس چرا….

همه چیز با یک سرگیجه ساده شروع شد.قبر کوروش کبیر با تمام عظمت و شکوه و جلالش پیش رویم بود و من در آستانه ی پلکان ورودی تخت جمشید غرق در توضیح و تفسیر تاریخ کهن ایران باستان برای گروهی از مسافران بودم که به قصد گشت و گزار و گذراندن اوقاتی خوش برای تفریح و گردش کشور زیبایمان را انتخاب کرده بودند که ناگهان همه چیز در برابر چشمانم سیاه و تاریک شد و لحظه ای احساس کردم تعادلم را از دست دادم دور خودم چرخیدم و نقش بر زمین شدم.صدای همهمه ی اطرافیانم را که هر یک قصد کمک بمن داشتند را میشنیدم.حس میکردم که یکی از آنان مرا در آغوشش گرفته و شانه هایم را میمالد و دیگری آرام صدایم میزند و با دست صورتم را تکان میدهد.ولی گویی قدرت و توانایی هر گونه عکس العملی نشان دادن در برابر اعمال آنان از من گرفته شده بود و یارای آن را نداشتم که از خود واکنشی نشان دهم.نمیدانم چقدر طول کشید تا با یک نفس عمیق و مقداری آب که به صورتم ریخته شد چشمانم را باز کردم و توانستم دورتادور خود و اطرافیانم را که با نگرانی بمن چشم دوخته بودند ببینم و با لبخندی مهربانی شان را پاسخ دهم.

خانم لوتیجا روبروتو که مسن ترین زن گروه و در عین حال با کفشهای اسپرتی که به پا داشت از جوانترین آنها سریعتر حرکت میکرد کنارم آمد و مادرانه دستم را گرفت و گفت:دخترم بنظرم حسابی تو را خسته کردیم.بهتره همه به هتل برگردیم و استراحتی بکنیم فردا دوباره به اینجا برمیگردیم.تو باید همه ی ما را ببخشی کشور شما به قدری باستانیه و یادگارهای قدیمی دارد که ما ذوق زده شدیم و خواستیم در یک مدت کوتاه همه جای آن را ببینیم حالا هم برای امروز کافیه.

تمام قوایم را جمع کردم و با اینکه رخوت شدیدی در تمام اعضای بدنم احساس میکردم خود را جمع و جور نمودم و دستم را به نشانه ی رد پیشنهاد او تکان دادم و با زبان ایتالیایی که یادگیری آن را مدیون خانم همسایه دیوار به دیوارمان که به عشق همسر ایرانی خود دل از وطن و دیارش کنده و ساکن ایران شده بود بودم گفتم:نه!من حالم خوبه ومیتونم ادامه بدم.نمیدونم چرا یه دفعه سرم گیج رفت.احتمالا فشارم افتاده خدا را شکر الان خوبم و میتونیم ادامه بدیم.

خانم روبروتو فشاری به بازویم وارد کرد و با همان لبخند مهربانش گفت:راستش رو بخوای ما خودمون هم خسته شدیم و تصمیم گرفتیم امروز رو استراحت کنیم.

چشمان پر صلابت لوتیجا و لبخند گرم و مهربانش بمن فهماند که مخالفت من چز اتلاف وقت و صرف انرژی بیخود نتیجه ای در بر ندارد.از این رو با شرمندگی د رحالیکه میدانستم تمام بهانه هایش به دلیل رعایت حال من است نگاهی به باقی افراد گروه انداختم لبخندی پر مهرشان باعث ارامش و اطمینان قلبی ام شد.

صدای زنک ممتد تلفن دست بردار نبود.با چشمانی بسته و با بیحالی بدنبال گوشی تلفن گشتم و به آن جواب دادم:سلام خانم کجایی گوشی رو برنمیداری؟همراهت رو چرا خاموش کردی؟

6+

نویسنده مطلب: علی میر

علی میرحسینی هستم . 20 سالمه و تقریبا 5 سال پیش تک سایت رو استارت زدم و تا الان با تموم چاله چوله هایی که تو این مسیر داشته داره به راه خودش ادامه میده و امیدوارم تونسته باشم در مسیر فرهنگ و کتابخوانی قدمی حتی کوتاه برداشته باشم .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *