دانلود رمان طالع ماه از مهرسا mehrsa_m |

آخرین ارسالات انجمن

  • رمان خارجی
  • رمان های درحال تایپ
  • نقد و بررسی ها

خانه » رمان طالع ماه » دانلود رمان طالع ماه از مهرسا mehrsa_m

دانلود رمان طالع ماه از مهرسا mehrsa_m

دانلود رمان طالع ماه از مهرساmehrsa_m

talee-mah

 

نام کتابنام کتاب : طالع ماه

نام نویسنده نام نویسنده : mehrsa_m مهرسا

حجم حجم : ۵٫۵ mg

خلاصه داستانخلاصه داستان:

دختری بی کس و خسته از ناراحتی ها و حسرت نداشته هاش … دنبال راه حلی برای پیدا کردن نداشته هاش … ولی اونم مثل همه ما همیشه نمیتونه مسیر درست رو پیدا کنه .. تصمیم میگیره شریک زندگی پسری بشه تا شاید اون بتونه زندگی راهی رو براش فراهم بکنه اما…

t_logoکانال تک سایت در تلگرام، اینجا کلیک کنیدt_logo

فرمت کتاب فرمت کتاب : PDF

Admin : دوستان عزیزی که قصد خوندن رمان توی موبایلشون دارن میتونن با دانلود اپلیکیشن های پی دی اف خوان ، خیلی راحت از کتاب های فرمت پی دی اف استفاده کنند .

دریافت  کتاب دریافت  کتاب فرمت PDF

 

رمان همیشه یکی هست از مهرساmehrsa_m

 

قسمتی از متن رمان :

داشتم تقلا میکردم که پسش بزنم و رو پام وایسم ولی هُلم داد و بدتر روی مبل ولو شدم گفت :
– یه بار یه غلطی کردی قرار نیست واسه دومین بارم اونجوری از چنگم در بری ! فهمیدی ؟!

– حـــــــــــــالم ازت بــــــــــهم میخوره . . .
انقدر شُل و کم جون کلمات و به زبون آوردم که حالم از خودم به هم خورد ! رامین با خنده گفت :
– نگران نباش عزیزم . کم کم خوشت میاد .
دستم و بی جون بالا آوردم و توی صورتش فرود آوردم . انقدر ضربه سُست و آروم بود که مثل نوازش بود تا سیلی ! خنده اش شدت گرفت .
– هنوز رام نشدی ؟ هنوزم عادتای زشتت و داری ؟ اون بچه خوشگله نتونست آدمت کنه ؟
– اسمـــــــــش و . . . نیـــــــار آشــــــــــغال . . .
دو طرف صورتم و با یه دست گرفت . سرم و جلوی صورتش قرار داد . احساس میکردم صورتم داره خورد میشه . خنده اش به کلی از بین رفت . به جاش عصبانیت و خشم تو صورتش به خوبی معلوم بود . صورتم درد میکرد ولی بی جون تر از اون چیزی بودم که بتونم اعتراضی کنم . حتی نمیتونستم حرف بزنم . انقدر فشار دستش زیاد بود که صورتم جمع شده بود !
– تو چشمام نگاه کن .
چشمام و بستم . ازش متنفر بودم . نمیخواستم ببینمش ! نمیتونستم . . . فشار دستش و بیشتر کرد :
– با توام . میگم به من نگاه کن .
دردِ بیشتری توی صورتم ریخت . بی اختیار چشمام و باز کردم . از نگاهش آتیش بیرون میریخت . با اخمای در هم و نگاهی پر از خشم گفت :
– دلم به حالت میسوزه ! من و دور زدی ؟ به خاطر کی ؟ اون پسره ی اتو کشیده ؟ انقدر بدبختی ؟ انقدر محتاج توجهی ؟
فشار دستش هر لحظه بیشتر میشد . وحشت کرده بودم . نمیدونستم قراره چیکار کنه . تکونی به خودم دادم . دستام و دور مچ دستش قفل کردم و خواستم پسش بزنم . ولی اون قوی تر از من بود همینطور هوشیار تر ! روم خم شده بود توان هیچ کاری رو نداشتم .
– چته ؟ تقلا میکنی ؟ حرف بزن ! جرات داری حرف بزن . بگو چرا من و دور زدی ! من از آدمای گربه صفت بدم میاد . عادت ندارم بذارم کسی دورم بزنه ! به تو زیادی رو داده بودم . خودمم بلدم چجوری بشونمت سر جات ! فکر کردی نفهمیدم وقتی با من بودی با اون پسر خوش تیپه قرار مدار میذاشتی ؟ من و پیچوندی به خاطر یه لقمه ی چرب و نرم تر ؟ فکر کردی نفهمیدم به خاطر چی من و ول کردی ؟ خیلی خری پری . خیلی ! چون بعد از این همه وقت رامین و نشناختی ! هنوز نفهمیدی این رامینه که دست رد به سینه ی کسی میزنه ! نفهمیدی که نمیخواستم دست رد به سینه ی تو آشغالِ هرزه بزنم !
تیکه ی آخر حرفش و تو گوشم فریاد زد . چشمام بی اراده بسته شد . هنوز بدنم سست بود . دستش و از رو صورتم کشید و هلم داد رو مبل . دوباره ولو شدم . ولی این بار دستام و به مبل تکیه دادم و سعی کردم از جام بلند شم . فکم درد گرفته بود . رامین یه قدم ازم فاصله گرفت ولی نگاهش هنوز خیره روم مونده بود . بالاخره از جام بلند شدم . از مبل فاصله گرفتم . میخواستم به سمت اتاقم برم . برای نجات جونم . . . باید از دستش فرار میکردم . مخصوصا الان که حسابی سست و بی حال بودم .
با اون پوزخند همیشگیش جلوم ظاهر شد . بازوم و گرفت و گفت :
– کجا ؟ هنوز باهات حرفها دارم !
– بــــــــذار بـــــــــرم .
به قیافه اش حالت مسخره ای داد و گفت :
– آخی ! ناراحت شدی خانوم کوچولو ؟ کو شاهزاده ی سوار بر اسب سفیدت ؟ چرا نمیاد از دست یه دیو خونخوار نجاتت بده ؟
خواستم چیزی بگم که دوباره با حالتی عصبی و اخمای تو هم گلوم و گرفت و من و به دیوار چسبوند . نمیتونستم حرف بزنم . با دست روی گلوم فشار میاورد . سعی میکردم دستش و کنار بذارم ولی به فایده بود . دوباره گفت :
– هر چی ساناز گفت پریماه اینجوری و اونجوری زدم تو دهنش . گفتم خفه شو پری مثل تو ه.ر.ز.ه نیست . ولی حرفم مثل تُف سر بالا برگشت تو صورت خودم . تو از سانازم آشغال تری . ه.ر.ز.ه تری . میفهمی ؟
فشار دستش داشت خفه ام میکرد . به دست و پا زدن افتاده بودم . شقیقه هام ضربان دار شده بود . راه نفسم بسته شده بود . چشمام گرد تر از حد معمول شده بود . ترسیده بودم . میخواست من و بکشه ؟
– گفتم ساناز حسودیش میشه . گفتم داره میسوزه که ولش کردم و اومدم طرف تو . ولی تو چیکار کردی ؟ دورم زدی . من و . . . رامین و دور زدی . . .
مکث کرد . دندوناش و رو هم فشار داد . از بین فک منقبض شده اش دوباره گفت :
– تو سزاوار مرگی . باید بمیری .
مرگ و جلوی چشمام دیدم . احساس کردم هر لحظه ممکنه بمیرم .

منبع:mehrsa

23+
دیدگاه کاربران



بدون دیدگاه