دانلود رمان پارلا از anital آنیتا.س | دانلود رمان پارلا از anital آنیتا.س |

آخرین ارسالات انجمن

  • رمان خارجی
  • رمان های درحال تایپ
  • نقد و بررسی ها
خانه » رمان پارلا » دانلود رمان پارلا از anital آنیتا.س

دانلود رمان پارلا از anital آنیتا.س

دانلود رمان پارلا از anital آنیتا.س

رمان پارلا

parla

نام کتابنام کتاب : رمان پارلا

نام نویسنده نام نویسنده : anital آنیتا.س

حجم حجم :۵MG(تعداد صفحات:۵۳۰)

خلاصه داستانخلاصه داستان:

دختری با اهداف و آرزوهایی بزرگتر و فراتر وضع زندگیش .. آرزو هایی که سعی میکنه با پیدا کردن دوست های پسر پولدار چند ساعتی براورده بشن..خیلی اتفاقی پارلا قصه ما با سیاوش برخورد میکنه .. پارلا که خیلی از پلیس ها میترسه سعی میکنه از سیاوش که پلیسه ، دوری کنه …

دانلود رمان حکم دل

دانلود رمان ویلان

فرمت کتاب فرمت کتاب : PDF

دریافت کتابدریافت  رمان پارلا فرمت PDF

دیگر رمان های anital :

رمان معشوقه شیطان

رمان نقاب عاشق

قسمتی از متن رمان پارلا:
هر وقت به لباس هایم فکر می کردم دلم برای خودم می سوخت. شلوارم زانو انداخته بود و آن قدر آن را شسته بودم و اتو کرده بودم که داشت می پوسید. کفش های عروسکی ام پاشنه ی پایم را اذیت می کرد. کیفمم هم که در وضعیت اورژانسی قرار داشت. سرم را بلند کردم و به دختری که از خانه خارج شد نگاه کردم… چشمم به مارک گوچی روی کیفش خورد… .رمان پارلا

توی خیالم با یکی از بطری های روی میز کنار مبل محکم توی سر مرد زدم…. بی اختیار به این فکر خندیدم. بعد متوجه جای بخیه ای روی سر کچل مرد شدم… در دل گفتم:
حتما یکی دقیقا همین کار رو باهاش کرده. عین لحاف چهل تیکه می مونه. همه جاش جای بخیه داره. این دیگه چه دوستیه که علیرضا داره؟!.رمان پارلا

با اشتیاق به در چشم دوختم. صدای مکالمه ای را از بیرون شنیدم و بعد ساقی وارد اتاق شد. با دیدنش اول خوشحال شدم ولی بعد جیغ کوتاهی کشیدم. ساقی با دیدن من به سمتم دوید و خودش را کنارم انداخت. من را در آغوش کشید و گفت:
خدایا شکرت! خدایا صد هزار مرتبه شکرت… ..رمان پارلا

نمی دونیم باید به کی اعتماد کنیم و به کی نکنیم.
سیاوش دیگر چیزی نگفت. سرش را پایین انداخته بود و به نظر می رسید که توی فکر باشد. بعد از چند دقیقه دست هایش را در جیبش کرد و به راهش ادامه داد… حتی یک کلمه هم حرف نزد. من پوفی کردم و زیرلب گفتم:
این دیگه کیه!.رمان پارلا
به دیوار تکیه دادم و آب دهانم را قورت دادم. قلبم در دهانم بود. علیرضا دیگر ناراحت به نظر نمی رسید. کلافه و عصبی بود. کتش را در آورد و روی تخت انداخت. دستی به موهای مرتبش کشید و سیگاری روشن کرد. خوشحال بودم که حرفی نمی زند ولی می دانستم مصمم است که از زیر زبانم حرف بکشد. نمی دانستم باید چه بهانه ای بیاورم….رمان پارلا
هیچ راه چاره ای به ذهنم نمی رسید. تصمیم داشتم آن قدر آنجا بنشینم تا روی آن مردک کم بشود و برود ولی وقتی مرد دستش را دراز کرد و کنترل تلویزیون را برداشت جا زدم. گفتم:اگه شما تا علیرضا بیدار شه اینجا هستید من می رم.مرد پوزخندی زد و گفت:اصلا برای چی اینجا موندید؟ .رمان پارلا

 

“دوستان توجه کنید متون قسمتی از متن رمان به صورت کاملا اتفاقی از رمان انتخاب میشود و متون منتخب نویسنده رمان نیست”

51+
دیدگاه کاربران



بدون دیدگاه


انجمن تفریحی فرهنگی تک سایت
به جمع دوستانه ما بپیوندید