رمان دریچه نوشته هانیه وطن خواه shazde koochool رمان جدید درحال تایپ | رمان دریچه نوشته هانیه وطن خواه shazde koochool رمان جدید درحال تایپ |

آخرین ارسالات انجمن

  • رمان خارجی
  • رمان های درحال تایپ
  • نقد و بررسی ها

خانه » رمان درحال تایپ » رمان دریچه نوشته هانیه وطن خواه shazde koochool رمان جدید درحال تایپ

رمان دریچه نوشته هانیه وطن خواه shazde koochool رمان جدید درحال تایپ

رمان دریچه

هانیه وطن خواه

قسمتی از متن رمان دریچه :
مریم به لبه پنجره تکیه داده بود.
چشم هایش سرخ سرخ بودند.
دل من با سرخی چشم هایش بی تاب می شد.
با درد دلش مشت می شد.
این دل لامروتِ من با درد رفیق کودکی هایم ، عجیب درد می شد.
– رحمان چی میگه؟
– میگه حرف حرفه بی بیه…بی بی که میگه بچه …باید مادر بشم…باید پدر بشه…باید خفه بشم…باید لال بشه.
مریم تمام عمرش را خفه شده بود.
پدرش با بی مهری ، خفه اش کرد.

جهت خواندن رمان دریچه اینجا کلیک کنید


ملحفه تخت ها را درون سبد انداختم و سعی کردم به ماهوری که دقایقی بود ، به چهارچوب در تکیه زده بود و متفکر مرا زیرنظر داشت ، بی توجه باشم.
حوصله ناله هایش را باز هم در رابطه با مهراوه و بی وفاییش نداشتم.
من فقط می خواستم ملحفه ها را تعویض کنم و بعد چای بنوشم.
ماهور و ناله های بی انتهایش در برنامه من جایی نداشتند.
– محیا؟
– ماهور؟
– جان؟
جانش را نمی خواستم.
فقط می خواستم کمی تنها باشم و به تفکر وحشتناک مادرم که شب گذشته به خورد مغزم داده بود ، فکر نکنم.
من و ماهور رابطمان عادی بود ، ولی انگار دیگران متوجه آن نبودند.
برای خودشان خیالات بافته بودند و مادرم حتی شب گذشته در گوشم خوانده بود ، افتضاح است که حتی به برادر نامزدم فکر هم کنم.
واقعا وحشتناک بود.
تصورشان در رابطه با رابطه من و ماهور وحشتناک بود.
سما و مابقی آدم هایی که یک دفعه میان زندگی راحتم پیدایشان می شد ، حالیشان نبود که من و ماهور همان هایی هستیم که هتل را کنار هم سرپا کردیم؟
– چرا نمیری کمی استراحت کنی؟
– تو چته؟
– من هیچیم نیست…من فقط خسته ام.
– اگه خسته بودی سه ساعت کل ملحفه های تمیزو دوباره عوض نمی کردی…یه چیزیت هست.
دست به کمر نگاهش کردم.
لبخند تا چشم هایش هم سرایت کرد.
من نمی دانم این درجه از خشم صورتم آخر چه خنده ای داشت که این مردک ایستاده بود برابر من و نمایشش هم می داد.
– لبخندت دقیقا واسه چیه؟
سمتم قدم برداشت و فاصلمان آنقدری کم شد که بوی ادوکلنش به تمام مویرگ های بینی ام بچسبد.
– بدعنق که میشی…هیشکی نمیتونه تحملت کنه…حتی خودت.
– کسی نگفته تحمل کنی…در ضمن خنده هم نداره.
سرش را کمی به سمت چپ متمایل کرد و من شدیدا دلم می خواست آن لبخندی را که به جان لب هایش چسبیده بود مشت زنم.
– گور پدر اونیکه نمیتونه تحملت کنه…حالا بگو چته.
به چشم هایی که کمی از شادیشان کم شده بود ، خیره شدم.
این مرد دلش از من می شکست اما بهتر از آن بود که دلش از حرف بیقه بشکند.
بهتر از آن بود که محمدجواد خان باز هم بخواهد همه چیز را به رویش بیاورد و تاکید کند که بایستی از من دور باشد.
بهتر بود.
– یه مدت ازم دور باش ماهور…میشه؟
انگار لبخندی که به لب هایش چسبیده بود ، را به بدترین حالت ممکن مشت زدم.
قدم عقب گذاشت و رفت.
و من دلش را شکستم.
دل مردی را که فقط مرا داشت را شکستم.
و مویرگ های بینی ام ، دقیقا همان هایی که بوی ادوکلن ماهور را به جان خریده بودند ، به سوزش افتادند.
*****
مریم کمی آنسو تر از بقیه نشسته بود و من می فهمیدم که تمام دردش به یکی از اعضای خانواده من مربوط است.
و من درد می کشیدم از خجالت.
چسبیده به مریم نشستم و نگاه او با لبخندی غمگین به صورتم کشیده شد.
– میخوای بریم یه دوری بزنیم؟
– یه دوری هم که بزنیم من یادم نمیره رحمان با چه حسرتی سر سفره هفت سین عشق از دست رفتشو نگاه می کرد.
– مریم تو اشتباه می کنی.
– تقصیر هیچکس نیست…تقصیر تصمیمیه که من تو رودربایستی با بی بی گرفتم.
دستم را گرد شانه اش پیچیدم.
مریم برای من بی شک عزیزتر از خواهرانم بود.
مریم رفیق دردهایم بود.
و من برای رفیق دردهایم باید مرهم می شدم.
– مریم بیا بریم بیرون…هم حال من عوض میشه هم حال تو.
– با موتور ماهور بریم…میام.
– ماهور؟
– قهری باهاش؟
– اون قهره.
کمی به خنده افتاد.
اگر مریم با قهر ماهور می خندید ، بگذار ماهور تمام سال را قهر باشد.
– خیلی واست ناز میاد.
– دلشو شکستم.
– تو همه این سالا با نبودنت تو زندگیش دلشو شکستی…چیز خیلی دور از ذهنی نیست.
– ماهور به من نیاز نداره…توهم نیازو داره.
– ماهور بهت نیاز نداره…ماهور دلش میخوادت.
– دل رحمان هم تو رو میخواد…حسرت نگاش هم تویی…تو نمی فهمی…خری…حالیت نیست.
– من حوصله حرفای دروغتو ندارم…خیلی میخوای حالمو خوب کنی…برو منت ماهورو بکش با موتور ببرتمون دور دور.
– تو هم میتونی از رحمان بخوای موتور ماهورو قرض بگیره ببرتت دور دور.
– من اصراری واسه خوب شدن حالم ندارم…تو اصرار داری.
مریم را خدا یک دانه آفریده است آن هم صرفا جهت حرص دادن من.
من آسمان هم زمین بیاید منت ماهور را نمی کشم.
اصلا عادت ندارم.
تا بوده و بوده ماهور منتم را کشیده است.
به مزاج من منت کشی نمی آید.


رمان جدید

خواندن رمان

قسمت جدید

دانلود رمان

Author: علی میر

علی میرحسینی هستم .
۱۹ سالمه و تقریبا ۵ سال هست که وبلاگ نویسی رو آغاز کردم .
دوسال و نیم پیش وب تک سایت رو با هدف گسترش فرهنگ کتابخوانی تاسیس کردم و امیدوارم تونسته باشم به بخشی از هدفم رسیده باشم :)

16+
دیدگاه کاربران



۹ دیدگاه
saba در شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۵

وای این ادامه اش و کی میزارید؟

0
[پاسخ]

Admin پاسخ در تاريخ بهمن ۲۴ام, ۱۳۹۵ ۴:۱۵ ق.ظ:

بزودی دوست عزیز (فعلا تا همین قسمت منتشر شده) در روز های اینده صفحه رمان رو در انجمن چک کنید یا تو کانال تلگراممون عضو بشید تا از پست های جدید باخبر بشید :)

0
[پاسخ]
Mohadese در یکشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۵

وای خدا یعنی وقتی دیدما جیغ میزدم از خوشحالی
هانیه جون عاشششششقتم
دوستان خانم وطنخواه صفحه ی اینستاگرام یا کانال تلگرام ندارن؟چجوری از آخرین کاراشون باخبربشیم؟

0
[پاسخ]
عسل در یکشنبه ۰۱ اسفند ۱۳۹۵

ادامشو کی میذارین ؟
……

0
[پاسخ]

علی میر پاسخ در تاريخ اسفند ۱ام, ۱۳۹۵ ۱:۰۸ ب.ظ:

فعلا پست جدیدی از نویسنده منتشر نشده

0
[پاسخ]
farzaneh در پنج شنبه ۰۵ اسفند ۱۳۹۵

سلام…شما می توانین کانال اختصاصی خانم وطن خواه رو که در اون رمان دریچه رو قرار دادن به من معرفی کنید؟؟؟

0
[پاسخ]

علی میر پاسخ در تاريخ اسفند ۵ام, ۱۳۹۵ ۲:۴۷ ب.ظ:

والا ما قسمت های جدید رمان رو از طریق ایمیل دریافت میکنیم نه کانال

0
[پاسخ]
عسل در شنبه ۰۷ اسفند ۱۳۹۵

سلام هنوزم بقیه رمانو نذاشتن براتون؟

0
[پاسخ]

علی میر پاسخ در تاريخ اسفند ۸ام, ۱۳۹۵ ۹:۱۸ ب.ظ:

اضافه شد دوست عزیز

0
[پاسخ]